سرزمینی به نام صمد

مقالات1396/3/23

یادداشت‌ سرزمینی به نام صمد هیوا آرگش

یکی از ماهیها گفت: « همین زودیها به آرزویت میرسی. حالا برو تا میتوانی در دریا چرخ بزن اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش که این روزها دیگر از هیچکس پروایی ندارد، هر روز تا چهار پنج ماهی شکار نکند، دست از سرِ ما برنمیدارد.» آنوقت ماهی سیاه از دستهی ماهیهای دریا جدا شد و خودش به شناکردن پرداخت. کمی بعد آمد به سطح دریا. آفتاب گرم میتابید، ماهی سیاهکوچولو گرمی سوزان آفتاب را بر پشتِ خودش حس میکرد و لذت میبرد. آرام و خوش در سطح دریا شنا میکرد و به خودش میگفت: « مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدمـ که میشومـ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگِ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ... »

از ماهی‌سیاه‌کوچولو ــ اثر زنده‌یاد صمدبهرنگی

 

 

 

1. این وطن برای من هرگز وطن نبودهاست

   وقتی تنها آدمبزرگِ کفشهایمان میشویم، تنها به اندازهی شمارهی کفشهایمان بزرگ شدهایم. و آن وقت تصور میکنیم که دنیا یعنی همین پیادهروهایی که میرویم، که میآییم، که میبینیم و همین که هستیم. دیوارها و سقفها و صداها، آن صدایی که صدای ما نیست را آنچنان باور میکنیم که خیالِ یک سقف را آسمان میپنداریم و پژواکِ تنهایی منِ مانده در اینسوی تمام دیوار را، صدا میدانیم. نام خیابان را برای یک عبورِ نامعلوم، آزادی میگذاریم و تمام روزهای این قرن و این دیوارهایی که نامش را روزی وطن گذاردیم، که برایش کشته شدیم، که برایش کشتیم و برایش شعر نشدیم، وطن بود اما هرگز وطن نشد. خیابانهایی که نامش را وطن گذاشتیم هزارتوی مُردن بود، هزار مَردشدن از یک شادمانهی مجهول و هزار سنگفرش از مشکوکِ زیستن، و سرنوشتی که هرگز زندگی نشد؛ تا پیاده‌‌روها همچنان انبوهیِ یک جمعیت باشند که با زبان خویش به خویش، دشنامهای وطنی میدهند و برای یک شکستن در خویش، تمام پیروزیهای مجهول را ستایش میکنند. شاید از یاد بردهبودیم که وطن، آن ترانهای بود که ما واژه‌‌هایش را از زبانِ پنجرهها ممنوع کردیم، آن آوازهای کوچکی که برایش لب نشدیم، تنها رنگ، نژاد و مرز و قفس گذاشتیم تا در پنهانی یک مرگ، پستونشینِ مرثیهای از مرگ وطنیِ ما بماند.

   شاید وطن آن زخمهایی بود که یک چریک با شبِ سنگر میخواند، آن خیابانی که از یک «زندهباد» به وجد میآمد و زندگی بود، آن روزنامهای که اعدام واژهها را تاب نمیآورد و فریاد میکشید. شاید وطن نام یک جغرافیاست اما درختان برای درختشدن و آوازها برای آوازشدن به جغرافیا نیازی ندارند، تنها از زمین و باران و انسان است که درخت و آواز میشوند تا هم جغرافیای انسان بمانند. همان وطنی که برای دوستداشتن و دوستداشتهشدنش به روایت یک پاسپورت نیازی نیست، تا سیمهای خاردار و پاسبانانش رمزِ شب بخواهند. شاید وطن این ممنوعِ مقدس نیست، که برای آن هالهی متبرکاش، زمین و باران و انسان را سلاخی کنند و عشق را بر تیرک راهبند تازیانه زنند. وطن یعنی همین که از این جویبار رفتن، به دریا اندیشیدن و ماهی شدن؛ ماهی سیاهِ کوچولویِ صمد شدن . . .  

 

2. یاشاسن ئازادی

    میان «سرزمینماندن» برای انسان و «وطنشدن» برای یک جمعیتِ سرشماریشده، فاصله تنها به اندازهی عشقیست که میورزیم. در قرنِ نامعلومیِ آشوبِ انسان و اعتقاد، و در روزگارِ سقوط معنا از بامِ هیاهو، وطنشدن یعنی عشقورزیدن به نام، به رنگ و نژاد، و به زبان، به تاریخ و به آن هالهی مقدس که برایش باید بکشی و کشته شوی؛ و سرزمینشدن هم یعنی عشقورزیدن. عشقورزیدن اما به تمام رنگها، به تمامِ نژادها و تمام زبانها و به تاریخ، تمامِ تاریخ و به تمام آن هالههای متبرکِ افسونِ آزادی گردِ تمام انسان؛ تا دیگر تنها عشقورزیدن نباشد که معشوقهگی انسان و انسان، و رعایت انسان و معنا باشد. عشقورزیدن به نام و رنگ و نژاد، وطن میسازد، تا همه چیز برای هموطنان، فاخرانهزیستن میان دیوارهای رفیعِ «من» ــ دیگران باشد، تا تاریخ تاجِ ملوکانهی به غبارنشسته در زیر سماسبانش را تنها بر سر «من» بگذارد. اما معشوقهگیِ تمام انسان و تمام تاریخ با تمام رنگها و آوازها، صمیمانه زیستن در سرزمینی از بیدیواری «من با دیگران» است. معشوقهگی انسان، سرزمین میآفریند، تا دیگر انسان آن جمعیتِ تنهای کوچک میان مرزهای یک وطن نباشد. تا بفهمد که انسان از دیوار نمیآموزد، تنها میمیرد.

ما دیوارها را نساختیم، و برای وطنشدن در قرن آشوبِ انسان و اعتقاد و در روزگار سقوطِ معنا از بام هیاهو، ما تنها دیوارها را ستایش کردیم، آنچنان که رنگها را تنها برای پرچمشدن، و مرزها را برای ردنشدن، و زبانها را تنها برای نگفتن و تاریخ را برای محوشدن، ستایش کردیم و سجدهی شکر بر آستان موجودیتمان با یک وطن گذاردیم، تا تنها در رنگ یک پرچم شاید کورد شویم، تا شاید در مرز یک نامعلوم، آذری باشیم و شاید در یک رنگ، عرب و در یک کلمه فارس شویم. اما نشدیم و تنها ماندیم. ما از دیوارها نیاموختیم . . .

سرزمین من نیازی به وطنشدگی ندارد. سرزمینی که میتوانم همهی کوههایش را «حیدربابا» صدا بزنم. میتوانم بیشائبهی مردن در قیام تبریز با لب‌‌های متحصن و چشمهای انتقام، مردمِ تبریز باشم. میتوانم واژههای کوردیِ مهاباد و شهید را و حتی نام و نشانیام را برای تمام اولدوزهای بیکلاغ با لبهای آذربایجانی ترجمه کنم. میتوانم سرزمینام را ستایش کنم تا وطنِ «ما» شایستهی «یاشاسن آزادی» باشد که با گلوی مشترک فریاد میکشیم...

 

3. سرزمینی به نام صمد

 نام یک کشور یا یک جغرافیا یا یک شهر و . . . هرگز صمد نیست. نه بندری نه خیابانی نه کوچهای. اما سرزمینی هست که هنوز «یکی بود یکی نبود» دارد تا یک ماهی سیاه کوچولو هم ماهیِ سیاه کوچولو باشد و  . . .

سرزمینی که از جویبارشدن به دریا راه دارد آنجا که: « ــ راه که بیفتیم ترسمان به کلی میریزد.» را از یاد نبردهاست. سرزمینی که از پیلگیِ خویش پرِ پروانگی آموخته و گذرگاه مسافرانش را به عشق، آذین میبندد تا لهجهی «عاشیقها» را بیگانگی انسان از انسان ندانند. سرزمینی که بر پنجرهها چشمبند نمیبندند تا تماشا جرم انسان از زیبایی نباشد. سرزمینی که در آن «آزادی را با تاج گلِ ساختگی وطنپرستی نمیآرایند». سرزمینی که تبعیدگاه ترانه نیست و وطنِ فتحشدهی هیچ تختنشینی نیست تا پایتختشدن را گدایی کند. سرزمینِ صبحهای بیداریست تا همهی سرودهای پادگانی یک صبحگاهِ ملی تنها مارشهای اندوهگین یک پادشاه عریان باشند.

 تصور آدمبزرگشدن کفشهایمان ما را بزرگ نکرد تنها همقد دیوارها و سقفها و صداهایی شدیم، آن صدایی که صدای ما نبود. میشود نام یک خیابان را برای یک عبورِ نامعلوم، آزادی بگذاریم و تمام روزهای این قرن و این دیوارهایی که نامش را روزی وطن گذاردیم، وطن بنامیم؛ اما وطن یعنی همین که از این جویبار رفتن، به دریا اندیشیدن و ماهی شدن؛ ماهی سیاهِ کوچولویِ صمد شدن . . .  

سرزمین من نامش خسرو، فرزاد یا صمد است. سرزمینی به نام صمد . . . و حقیقت دارد. من اهلِ سرزمینی به نام صمدم . . .  

عضویت در خبرنامه

ایمیل خود را وارد نمایید