درآمدی بر نظریه‌ی سیستم‌ها برگرفته از شماره‌ی چهارم نشریه‌ی ملت دموکراتیک

در واگرایی موجود در علوم امروز که در نگرش و نحوه‌ی شناخت جهان و روش‌شناسی برای انسان (سوژه‌ی متفکر) پدیدآمده است، جای یک نگرش کلیت‌مند که هم جنبه‌‌های معنوی یا متافیزیکی پدیده‌ها و ساختار‌ها را ببیند و هم جنبه‌ی مادی و قابل مشاهده و محسوس قضایا را در نظر داشته باشد بسیار خالی است. در برهه‌ای از تاریخ یا چنان با دیدگاه متافیزیکی و فرای‌وجودیِ افراطی به جهان و عناصر آن نگریسته شده است که از واقعیت و جهان واقع انقطاع پیدا نموده است؛ یا از سوی دیگر چنان به امر واقع و پدیده، اهمیت داده شده است که از حقیقت‌های وجودی جهان پیرامون رویگردان بوده‌ایم. این نشان از دو پارگی میان ماهیت و ساختار است. این دو پارگی نگاه ما را به خود و جهان به انحراف کشانده است. قرن نوزدهم و بیستم را می‌توان دوران حکم‌فرمایی بی‌چون و چرای دیدگاهی دانست که به تحلیل امرِ واقع‌ به شکل افراطی‌ مبادرت می‌نماید. این موضع باعث پدیدآمدن نوعی تک‌بعدی و تک‌حقیقت‌ پنداری در این دوران گردید. رویکرد مورد بحث سبب تخریبات و بروز انحرافات و سوءاستفاده‌هایی از علم گردید که نمود آن در بروز نگرش داروینیستی به جهان‌ و نگاه مکانیکی به جامعه‌ گردید. نازیسم فاجعه‌ای بود که در این بحران شکل یافت و از علم سوءاستفاده کرد تا ماهیت خود را توجیه نماید. جامعه‌شناسان و روان‌شناسان نیز از درک دلایل وجودی بروز رویدادها و اتفاقات درمانده شده‌اند. برخی علوم به طور فاشیسم‌واری بر دیدگاه‌های تک‌بعدی خود اصرار دارند. این‌ نشان می‌دهد که ما به صورت تک‌بعدی به مسائل نگاه می‌کنیم. در صورتی که هیچ‌گاه در طبیعت تکینه‌ای وجود نداشته‌است. تک‌حقیقتی نمودن جهان و انسان، راه را بر بی‌معنا و بی‌هویت پنداشتن زندگی هموار می‌کند. در این میان نگرشی نوظهور در عرصه‌ی روش‌شناسی و تحلیلی در دهه‌ی چهل‌میلادی پدیدآمد که خود را نظریه‌ی سیستم‌ها نام‌ نهاد. این نظریه سعی در پیوند حوزه‌های چندپاره‌شد‌ه‌ی دانش دارد. کل-جزء‌ و روابط و تاثیرات متقابل آن‌ها را بدون ارجحیت یکی بر دیگر در نظر می‌گیرد. رویکرد خطی که اساس نگرش‌های متافیزیکی و علمی بود را مورد نقد قرار می‌دهد. نظریه‌ی سیستم‌ها رویکردی است که انقلاب را در حوزه‌های اجتماعی و سیاسی، هنر، علوم پایه و تمامی علوم به وجود می‌آورد. مقدمه دوران معاصر را می‌توان دوران فقر ادراک و ازخودبیگانگی(Alienation) انسان از خود، انسان با طبیعت و محیط پیرامونی خود دانست. این ازخودبیگانگی به واسطه‌ی عوامل فراوانی صورت گرفته است. به‌عنوان نمونه استثمار و اقتدارگری حکومت‌ها، جزم‌اندیشی مذهبی، تضاد طبقاتی، تضاد جنسیتی، صنعت‌گرایی و یا علم‌گرایی مواردی از چندین دلیل بروز ازخودبیگانگی به شمار می‌آیند. باتوجه به محور مقاله‌ که در مورد نظریه‌ی سیستم‌ها است؛ علم‌گرایی(scientism) موضوعی است که ما را در فرموله کردن تحقیق یاری می‌کند. علم‌گرایی بر پایه‌های روش‌های استدلالی و تجربی و آزمایشگاهی بنا شده است. این نگرش با توجه به چندبعدی بودن هر پدیده و ساختار، توانایی پاسخ‌گویی به مسائل را نداشته، این امر بدین خاطر است که شاخه‌های مختلف علمی،‌ هر یک به صورت منفرد و تک‌بعدی به تفسیر و بررسی پدیده‌های چندین بعدی می‌پردازند. در حال حاضر علمی که رسالت آن درک جهان و انسان تعریف می‌گردد، خود مبدل به مشکلی در مقابل ادراکات صحیح انسان از خود و پیرامون خود گردیده است. نمود آن پدیدآمدن بیش از یکصد نظام مختلف علمی(Discipline) است که هر کدام دنیا را از دید خود تحلیل و تفسیر می‌کنند. نکته اینجا است که طبیعت خود را همانند نگرش دانشمندان و رشته‌های علمی،‌ تقسیم‌بندی نکرده است. در واقع طبیعت، دارای ساختار کلیت‌مند و چندبعدی است. برای درک کلیت وجودی پدیده‌ها باید رشته‌هایی که سرشت و ماهیت میان‌رشته‌ای دارند را به وجود آورد. رشته‌هایی هم‌چون روان-جامعه‌شناسی، مهندسی پزشکی (بیو‌الکتریک و بیومکانیک)، فیزیک پزشکی، بیوشیمی و .. در اثر همین احساس ضرورت به وجود آمدند‌. در این رشته‌ها جمع شدن دیدگاه‌های مختلف، باعث هم‌افزایی (Synergy)می‌گردد. دست‌یافتن به این ادراکات چندبعدی،‌ احتیاج به نگرشی کل‌نگرانِ دارد. پدید آمدن علوم میان‌رشته‌ای برآیند نگرش سیستمی است. هنگامی‌که بحث از سیستم به میان می‌آید، باید از شکل‌واره و نمود ساختار مادی و معنوی آن در قالب یک سازه‌ی قابل‌تصور و بیرونی صحبت به میان آوریم. این سازه باید به شکلی متصور کنیم که در ماهیت روابط و عناصر تشکیل‌دهنده‌ی وجودی خویش، اصل تغییر و دگرگونی را اساس قرار دهد؛ و از جهتی دیگر برخوردار از نظم و هدف مختص به خود باشد. بدین ترتیب ساختار موردنظر، باید پویا و ایستا باشد که بتواند پاسخ‌گوی عناصر و اعضای درونی خود باشد و در عین زمان نیز از قابلیت تعامل یا تقابل با محیط پیرامونی خود برخوردار باشد. با توجه به اینکه هدف ما برساخت سازه‌ای پویا و ایستا برای انسان و جامعه‌ی انسانی است، نمی‌توانیم از سازوکارها و نظریه‌های بسته(ناپویا)، تقلیل‌گرا و مکانیکی پیشین که به لحاظ تاریخی پاسخ‌گوی انسان و اجتماع انسانی و محیط پیرامونی او نبوده استفاده نماییم. به‌طور نمونه تعریف و تقلیل خواسته‌ها، ارزش‌ها، هنجارها و تنوعات انسانی و اجتماع را در چارچوب حزب یا دولت جز ایجاد شکاف،‌ گسست و ابهام بیشتر، ما را به‌جایی دیگر هدایت نمی‌نمایند. در این نوشتار برای جلوگیری از بازتولید راهکارهای گذشته شرحی مختصر در رابطه با ساختار جزء و کل‌نگرانه‌ی «نظریه‌‌ی سیستم‌ها» داده می‌شود. چرا که نظریه‌ی سیستم‌ها به‌عنوان یک گفتمان نوین و غالب توانایی آن را دارد که خرده گفتمان‌های دیگر را با حفظ اصالت وجودی آنها پوشش دهد. به دلیل جدید بودن بحث تفکر سیستمی در عرصه‌های علوم تجربی و علوم انسانی، سوء‌برداشت‌هایی ممکن است روی دهد. در اینجا لازم است خاطرنشان کنیم که میان تفکر سیستمی و سیستماتیک بودن تفاوت زیادی وجود دارد. سیستماتیک بودن به معنی نظم و ترتیب است، اما نظریه‌ی سیستم‌ها یک رویکرد روش‌شناسانه‌ی نو نسبت به ادراک ما از جهان است. این عدم درک به دلیل خوانش‌های کلاسیک و ناپویایی‌ست که جهان نظری و علمی ما را شکل داده است. برای درک هرچه بیشتر عمق و ماهیت وجودی رویکرد سیستمی، باید تاریخچه و چرایی وجودی تفکر سیستمی را بیان کنیم. نظریه‌ی سیستم‌ها پدیدآورنده‌ی تفکر و رویکرد همه‌جانبه و کل‌نگرانه‌ به یک پدیده‌ و موضوعات با استفاده از شاخه‌های گوناگون علمی است. در واقع می‌توان گفت که نظریه‌ی سیستم‌ها فراشُدی از سیکل معیوب و ایستای ادراکات، دانایی و تجربیات است. با توجه به آسیب‌ها و انحرافاتی که در عرصه‌ی دانایی و ادراک پیش‌آمده است در صدد بازآفرینی در حوزه‌های معنایی و روش‌شناسی است. بر همین اساس در راستای پدید‌آوردن طرح پرسمان و در نهایت برساخت ساختارهای پاسخ‌گو به مشکلات محیطی و بستر‌های به وجود آورنده‌ی آنهاست. بدین معنی که پدیده‌ها و اتفاقات و در نهایت جهان را به شیوه‌ای لایه لایه‌بندی شده مورد توجه قرار می‌دهد؛ اما هم‌زمان برای گریز از افتادن در دام جزء‌نگری، رویکردی کل‌نگرانه نیز به موضوعات و مسائل دارد. اتخاذ این امر به خاطر تکرار ننمودن حلقه‌ی ناقص پیشین است. در حالت کلی در طول تاریخ دو نوع رویکرد و روش (متُد) در نحوه‌ی نگرش، تفسیر و یا تأویل موضوعات در نزد متفکرین وجود داشته است. روشی که قدمت آن تا حدودی بیشتر است، جهان و رویدادهای به وقوع پیوسته را به شکلی کل‌گرایانه در نظر می‌گرفت. در طرف دیگر نیز رویکردی وجود دارد که تمامی تمرکز خود را بر تجزیه، تحلیل و استنتاج داده‌های علمی از جزئیات نموده است. این دو تفکر در تقابل با یکدیگر کماکان بوده‌اند. این تقابل پس از عصر روشنگری و دوران رنسانس شدت بیشتری به خود گرفت. در این دوران ما شاهد جهشی چشم‌گیر از جانب تفکر جزءنگرانه می‌باشیم. نمود بیرونی این مورد را در رشته‌ای و تخصصی شدن افراطی ـ موجبات تک‌بعدی گردیدن علوم مختلف‌ـ می‌توانیم مشاهده نماییم. اتخاذ این شیوه‌ِی نگاه و تفکر به جهان سبب آن گردید در بررسی موضوعات و سوژه‌های مشترک، پاسخ‌های متعدد و متفاوتی به دست آید. مشکل در اینجا پدید آمد که شاخه‌ها و مکاتب برآمده از این تفکرات و دیدگاه‌های منفرد، تنها توانایی بازنمایی قسمتی از حقیقت وجودی سوژه (چیز) را دارا بودند. درحالی ‌که با توجه به این‌ که هر چیز در جهان- فرای کوچک و بزرگ بودن آن- خود یک سامانه(سیستم) است، پس اشتباه اساسی در اینجا روی داد که یک موضوع را از یک جنبه و یا از چند جنبه ولی منفک از یکدیگر مورد تحقیق و بررسی قرار داد. با توجه به روش‌های استنتاجی که تحت استیلای دو تفکر و رویکرد کل‌گرایانه و جزءنگرانه صورت پذیرفته است؛ هنگامی‌که رشته‌های مختلف به یک سوژه‌ی‌ همانند یک فرد یا یک اجتماع که به لحاظ زمان و مکان مشخص و روشن است، می‌نگرند، نتایج مختلف و تجزیه‌شده‌ای را در مورد آن می‌فهمند. به‌عنوان نمونه کسانی که از رویکرد کنش‌متقابل نمادین به موضوع مورد بحث توجه می‌نمایند، بیشتر سطح اجتماعی موضوع برای آنها برجسته‌تر است. از طرف دیگر رفتارگراها با نگاه به همان سوژه، جنبه‌ی زیستی (بیولوژیک) و کسانی که پدیدارشناسانه به همان سوژه‌‌ی واحد می‌نگرند، بیشتر لایه‌های فرهنگی قضیه را می‌بینند. تمامی رویکردهای یادشده به ما داده و دانایی را در سطح محدودی می‌دهد، اما ادراک(Perception) گسترده را به ما نمی‌دهد. در واقع لزوم به‌کاربستن دیدگاهی وجود می‌آید که بتوان در عین زمان بیشتر لایه‌های وجودی سوژه را مورد تحلیل قرار بدهد. این دیدگاه باید دارای شرایطی باشد که داده‌ها و برون‌داده‌های آن را فهمید و مورد بررسی قرار داد و مهم‌تر از آن بتوان آن را مورد نقد قرار داد. در غیر این صورت دیدگاه موردنظر یک دیدگاه التقاطی است. دیدگاه التقاطی بدین خاطر پاسخ‌گو نیست که این دیدگاه داده‌ها و تفسیر‌ها را از جاهای مختلف می‌گیرد اما به دلیل نداشتن خط‌مشی و کلیت‌ ِمنسجم قادر به‌ نقد موضوعی نیست. برای عدم لغزش در دیدگاه التقاطی باید از رویکرد سیستمی استفاده نمود. چرا که هم‌زمان که جزء را مورد بررسی قرار می‌دهد، کلیت وجودی و نقش آن در کارکرد زیر سیستم‌ها و رابطه‌ی متقابل آنها با یکدیگر و برون‌دادهای آن‌ها در محیط اطراف را در نظر دارد. در حقیقت تفاوت تفکرات و رویکردهای قدیمی با نظریه‌ی سیستم‌ها در پدید‌آوردن ادراک و به نمایش گذاردن کلیتِ ‌منسجم از سوژه است، که با ماهیت وجودی سوژه تا حدود زیادی دارای تطابق است. برای فهم بهتر نظریه‌ی سیستم‌ها احتیاج به توضیح بیشتر در مورد روند تحول در شیوه‌های نگرش که در حوزه‌ی روش‌شناسی (Methodology) علم بپردازیم. در این مورد سه گروه تقسیم‌بندی وجود دارد که به‌قرار زیر است: تحولات روش‌شناسی (Methodology) علم : شیوه‌های تفکر را به سه گروه تقسیم می‌کنند 1. کل‌گرایی اولیه : کل‌گرایی تا اوایل رنسانس، روش غالب تفکر بود. مؤلفه‌ی شناختی این دوران وجود کسانی‌ست که حکیم خطاب می‌شدند. ویژگی آنها این بود که از هر موضوعی مقداری آگاهی داشتند. منطق حاکم بر این دوران و روش آن‌ها برای درک موضوعات پیشرو بهره بردن از زنجیره‌های غیر منقطع علت و معلول است. ایراد عمده‌ی این تفکر در این است که باوجود این ‌که بسیاری از موارد را مشاهده می‌نمودند، سعی در طرح‌ پرسمان و تحقیق بیشتر را در خود نمی‌دیدند. این موضوع به خاطر آن بود که پیش از طرح پرسش پاسخ آن را می‌دادند. این حکما و فلاسفه با در نظر نگرفتن مؤلفه‌های میانی به دلیل غایی یا همان خدا، دست می‌یافتند. «در فلسفه می‌توان ریشه‌ی آن را تا تفکر هراکلیتوس، افلاطون و ارسطو سراغ گرفت. برای مثال، ارسطو ضمن ارائه‌ی بینشی فلسفی از نظم سلسله مراتبی در طبیعت، در فلسفه و در زمان خویش سنتی از اندیشه به سیستم‌های نسبتاً پیشرفته را ارائه داده است. قرن‌ها پس از او هگل نیز عباراتی در مورد ماهیت سیستم‌ها بیان کرده است که برای نمونه می‌توان به این موارد اشاره کرد: کل، چیزی بیش از مجموعه‌ی اجزایش است، کل، ماهیت اجزاء را مشخص می‌کند، اجزاء نمی‌توانند از طریق مطالعه‌ی کل درک شوند، اجزا دارای مناسبات مشترک یا وابستگی متقابل به یکدیگر هستند.» ساختارگرایی، نمود امروزی مفهوم کل‌گرایی و ادامه‌دهنده‌ی همان نگرش است. در این نگرش کل قابل فروکاستن و تقلیل به عناصر تشکیل‌دهنده‌ی خویش نیستند. بر این اساس جامعه‌‌ی مدرن، عبارت است از مجموعه‌ای متشکل از ساختارهای خود-سازمان (self-organization) در نظر گرفته می‌شود که با یکدیگر هم‌پوشانی و با قانون سازگاری دارند. مشکل در اینجاست که در رویکرد مذبور میل و اراده‌ی فردی و جمعی تاثیری در کنترل کل ندارد. ساختارگرایان کل‌ها را طوری در نظر گرفتند که نمی‌توانستند آن‌ها را به اجزاءشان فرو بکاهند. جهت‌گیری ساختاری-سیستمی، امکان توسعه‌ی یک روش‌شناسی مقایسه‌ایِ کارآمد برای تجزیه ‌و تحلیل فرهنگ و طرز تفکر ملت‌ها، از جمله تجزیه ‌و تحلیل مقایسه‌ای سنخ‌شناسی را در مراحل اولیه تکامل اجتماعی- تکوینی به دست داد.(1) البته، تمایل ساختارگرایانه در افکار و اندیشه‌های متفکران پیش از سوسور نیز دیده می‌شود؛ کسانی مانند مارکس و دورکیم و حتی افرادی همچون زیمل، افکار و ایده‌های خود را در قالب طرح ساختارگرایانه ارائه داده‌اند. در روانشناسی گشتالت نیز نقش کل‌های سازمند، یا به‌اصطلاح گشتالت در فرایندهای روانی نشان داده شد و مطالعه‌ی کلیت واحدهای روانی مورد توجه قرار گرفت، و گام‌های اساسی به سوی برداشت تازه‌ای از ساختار سیستمی روان برداشته شد. به نظر می‌رسد تخصصی‌شدن و رشد روزافزون علوم منجر به پیچیده‌تر شدن موضوعات آنها شده و اصل مراقبت در تحویل امر پیچیده به ساده، توجه اندیشمندان حوزه‌های مختلف را به «کلیت» جلب کرد. 2. جزء گرایی : تفکر جزء گرا ریشه در دوران باستان دارد. نمود این امر را در اندیشه‌ی فلاسفه‌ی یونان باستان می‌توان یافت. روش کار و منطق ادراکی تفکر جزء‌گرا بر این امر تاکید می‌نمایید که هر پدیده‌ای ابتدا به اجزاء کوچک‌تر تقسیم می‌شود و با توجه به مطالعه‌ی رفتار هر یک از اجزاء، به رفتار پدیده‌ی اصلی (کل) دست یابد‌. به عبارتی رفتار پدیده‌ی اصلی را حاصل جمع رفتار اجزاء آن می‌داند. رنه دکارت، فیلسوف فرانسوی (1650-1596) که خود از طرفداران این نظریه است، اصولی را برای آن وضع نموده است. دکارت می‌گوید ناظر (شخص) باید در برخورد با هر پدیده‌ای از اصول زیر پیروی نماید: 1. تنها چیزی را بپذیرد که برای آن حقیقتی روشن وجود داشته باشد. 2. هر مسئله‌ای را حتی‌الامکان به اجزاء و عناصر کوچک‌تر تجزیه کند. 3. کار خود را با بررسی ساده‌ترین عنصر آغاز نماید سپس به‌تدریج و با شیوه‌ای منظم، به مطالعه عناصر پیچیده‌تر بپردازد تا سرانجام به ویژگی‌های پدیده‌ی اصلی پی ببرد یا دلایل رفتار خاص آن پدیده را دریابد. به نظر می‌رسد که ابتدایی‌ترین رفتار در برخورد با موضوعات ناشناخته تجزیه و جزء‌نگری به یک کل است. به‌نوعی می‌توان بروز این رفتار را به هنگامی ‌که کودک با شیئی ناشناس و پیچیده مواجه می‌گردد، تشبیه کرد. کودک سعی می‌نماید که اجزای شیئی که پرسش‌هایی را در ذهن او ایجاد کرده است‌، تفکیک و جدا کند تا بتواند چگونگی عملکرد آن را بفهمد. در حقیقت نکات مهمی در دستگاه رفتاری کودک نهفته است بدین ‌صورت که سعی دارد با درک اجزاء تشکیل‌دهنده‌ی شیئی، خواستار درک کل می‌شود. اگر بخواهیم روند این رفتار را صورت‌بندی نماییم، به یک فرآیند سه مرحله‌ا‌ی منتهی می‌‌گردد که به‌قرار زیر است: 1. چیزی که باید شناخته شود، تجزیه می‌گردد 2. تلاش می‌گردد رفتار اجزاء جداشده از یکدیگر، درک شود. 3. تلاش می‌شود درک مربوط به اجزاء، جهت درک کل، مونتاژ گردد . با توجه به تعریف نیچه مبنی بر افق‌ ِدانایی که تمامی نظرات، دیدگاه‌ها و زندگی یک دوره با توجه به استیلای یک اندیشه‌ی غالب مشاهده می‌گردد، می‌توان گفت که جزءنگری، روش غالب و فراگیر علمی گردید و افق دانایی پس از رنسانس را به خود اختصاص داد. به این روش، روش تحلیل اطلاق می‌گردد. در این دوران دانشمندان جزء کوچکی را انتخاب نموده و دقیق می‌شوند. روش تحلیلی چنان بر افق فکری و دیدگاه انسان‌ها نسبت به جهان سایه افکند که در حال حاضر ما "تحلیل یک مسئله" را با "تلاش جهت حل یک مسئله" برابر می‌گیریم. این استیلا بدان اندازه است که ما توانایی برون‌رفت وضعیت موجود و تغییرات نگرشی را نمی‌توانیم متصور گردیم. ما به حالت استیصال رسیده‌ایم چرا که قادر به جایگزین نمودن روش جدیدی به‌ جای روش تحلیلی نیستیم. همه‌چیز در این دوران با منطقِ اندازه، مقدار و قابل‌مشاهده و آزمون در آزمایشگاه سنجیده می‌شود. طبق روش تحلیل، برای درک یک‌چیز باید آن را به‌صورت فیزیکی یا مفهومی تجزیه کنیم. برای درک و فهمیدن اجزاء تشکیل‌دهنده‌ی یک‌چیز باید اجزاء‌ را نیز تفکیک و تجزیه کرد. پرسشی که در اینجا مطرح می‌گردد این است که آیا می‌توان نهایتی را برای این فرآیند متصور شد؟ کسی که معتقد است درک کامل جهان امکان‌پذیر است، یقینا پاسخِ پرسش فوق را مثبت خواهد داد. در واقع اجزاء نهایی را عنصر (Element) می‌نامند. آ‌نها ادعا می‌کنند که در صورت وجود اجزاء قابل‌مشاهده و آزمایشی که قادر می‌باشند که رفتار این اجزاء را درک نمایند. طرفداران روش تحلیلی می‌گویند که با همین روش، توانایی درک همه‌جانبه و کامل جهان را خواهند داشت. اعتقاد به امکان تقلیل (Reduce) هر واقعیت به عناصرِ نهایی بخش‌ناپذیر را Reductionism گویند. تاثیر روش فوق را در تاریخ تمام علوم می‌توان مشاهده نمود: 1. حوزه‌ی فیزیک و شیمی : اعتقاد بر این بود که همه‌ی اشیاء فیزیکیِ قابل ِ‌تقلیل به ذرات غیرِ قابل تقسیم ماده به نام «اتم» هستند. (مربوط به قرن 19 و جان‌دالتون) اعتقاد بر این بود که اتم‌ها دو ویژگی درونی بنام ماده و انرژی‌ دارند. فیزیکدانان تلاش کردند درک خود از طبیعت را بر اساس درک خود از این عناصر بنا نمایند. در حوزه‌ی شیمی، شیمی‌دان‌ها عناصر را طبقه‌بندی نمودند و آنها را در جدول تناوبی قرار دادند. 2. حوزه‌ی زیست‌شناسی: تمام موجودات زنده قابل‌ ِتقلیل به یک عنصر به نام "سلول" هستند. 3. در حوزه‌ی علوم انسانی (به‌ویژه رشته‌های روان‌شناسی و جامعه‌شناسی) قضیه پیچیده‌تر گردید و بحث‌های فراوانی پیرامون اینکه عنصر در این رشته‌ها چیست؟ آسیب‌شناسی روش تحلیلی به سبب جزء‌نگری افراطی، دانشمندان رشته‌های مختلف نیز منفرد و غیر مرتبط عمل می‌کردند. هرکدام یک جزء را مورد بررسی قرار می‌دادند و در نهایت دستاوردهای رشته‌های مختلف با یکدیگر هم‌خوانی نداشت. وقتی عناصر چیزی را تعیین و درک نمودیم ، ضروری است این درک را جهت درک کل مونتاژ نماییم. برای این کار نیاز به تشریح روابط بین اجزاء یا چگونگی تعامل آنها داریم. در عصرِ ماشین اعتقاد بر این بود که فقط رابطه‌ی علت و معلولی ( Cause-effect ) برای شرح تعاملات، کافی است. به‌ عبارت ‌دیگر اعتقاد بر این بود که هر چیزی، معلول یک علت است و شانس یا انتخاب معنی ندارد. علت، معلول را به‌طور کامل مشخص می‌کند. اعتقاد فوق را تعین‌گرایی (Determinism) گویند. طبق تعریف، وقتی رابطه‌ی علت و معلول میان دو چیز وجود دارد، بدین معنی‌ست که علت برای معلول شرط لازم و کافی‌ست. معلول بدون این علت رخ نمی‌دهد. اگر علت وجود داشته باشد، حتماً معلول هم وجود خواهد داشت. در این دوران تلاش گردید پدیده‌های طبیعی را بدون استفاده از مفهوم «محیط» درک نمایند. مثلاً در قانون «سقوط آزاد اجسام» ، اصطلاح «آزاد» به معنی سقوط بدون تأثیرات محیطی‌ست‌. تحقیقات معمولاً در آزمایشگاه انجام می‌شود که کمک می‌کند از محیط تأثیر نگیرد. فکری که از تحلیل استفاده نموده و معتقد به Reductionism وDeterminism باشد، تفکر مکانیستی (Mechanistic) نامیده می‌گردد. طبق این تفکر، دنیا به ‌صورت یک ماشین در نظر گرفته می‌شود و معتقد است، رفتارِ جهان به ‌وسیله‌ی ساختار داخلی آن و قانون علیت قابل‌ تعیین است. تفکر مکانیستی در علوم تجربی موجب پیشرفت‌های بسیاری شد و علوم رشد کردند. به‌تدریج تفکر مکانیستی در علوم انسانی و مدیریت نیز بکار رفت ولی ماهیت موضوع آن‌ها در تعارض بود. با پدید آمدن و ظهور فیزیکِ آماری و با کاربرد اصول احتمالات، تغییرات و تحولات بنیادین در عرصه‌ی علوم طبیعی در سده‌ی نوزدهم به وجود‌‌آمد. این روند تغییری، اصل علیت محض که بنیان‌های نگرش مکانیستی است را به چالش کشید. بروز این تغییرات، بستر‌های سببی را برای پیدایش روش‌شناسی جدید و کل‌نگرانه‌ی نوین را در سده‌ی بیستم فراهم نمود. در این قرن ما شاهد آن می‌باشیم که در زیست‌شناسی مفاهیم ارگانیسمی را در برابر مفاهیم مکانیستی به کار رفت. بر این مبنا این اندیشه رواج یافت که سازمان یک طبیعت زنده است و به‌مثابه‌ی کالبدی‌ست که سازمان‌بندی دارد و تکامل‌پذیر است. باید دانست که آنچه سبب پیدایش گرایش« ارگانیسمی‌» گردید، مد‌نظر قرار گرفتن مفهوم «کلیت» از جانبِ علوم مختلف بود. مفهوم کلیت از عدمِ تحویل پیچیده به ساده، یا کل به اجزا ناشی می‌گردد. این رویکرد کل، داری مؤلفه‌ها و ویژگی‌هایی‌ست که در اجزاء تشکیل‌دهنده‌ی آن یافت نمی‌شود. بنابراین در اوایل قرن بیستم نگرش ارگانیسم یا موجود زنده که اساسا موجود زنده را «کلی یکپارچه» قلمداد نمود، که خاصیت اجزایی تشکیل‌دهنده‌ی آن در تمامیت و کلیت آن تهفته است. این تفکر ارگانیستی، موجبات و زیرساخت‌های نگرش سیستمی گردید.(2) موج اول نظریه‌ی سیستم‌ها و مبانی نظری آن «تالکوت پارسونز» را پدیدآورنده‌ی موج اول سیستمی معرفی می‌کنند. شاکله‌بندی نظریه‌ی اجتماعی کارکردگراییِ ساختاری پارسونز بر مفاهیمی از دانش سایبرنتیک استوار و اخذ شده است. سایبرنتیک پروژه و تلاشی میان‌رشته‌ای‌ست که برای فهم «کنترل» و «ارتباط» در حیوان و ماشین شکل گرفت. این دانش مربوط به حوزه‌ی علوم ارتباطات است و پارسونز از آن بهره ‌گرفته و پنداشت که سیستم‌های اجتماعی نیز نوعی سایبرنتیک است. البته مبنا قرار دادن دانش سایبرنتیک برای هر سه موج نظریه‌ی سیستم‌ها صورت گرفت. باید توجه داشت که پارسونز نظریه عمومی کنش را در ابعاد بسیار کلی و انتزاعی به‌گونه‌ای که قابل‌تعمیم به همه صورت‌های کنش و نه‌فقط کنش اقتصادی یا کنش اجتماعی باشد در نظر گرفت. او عقیده داشت برای شناخت نظام(=سیستم) عالم و دنیای اجتماع باید آن را در قالب یک سری مفاهیم انتزاعی درآورد. به نظر وی، «سیستم اجتماعی مفهومی به‌غایت کلی است و مصداق مستقیمی در دنیای واقعیت ندارد، زیرا این مفهوم یک ابزار تحلیلی با میدان کاربرد بسیار گسترده است» (3) تلقی پارسونز از سیستم‌ها به‌مثابه ساختارهایی است که سلسله مراتبی و قابل تجزیه فرض شده بودند. او این تلقی از سیستم را از سایبرنتیک وام گرفته بود. سیستم از نظر وی، کلی سازمان‌یافته است، اما سازمان محدودیتی برای کارکردهای درونی اجزاء فراهم نمی‌کند. نیز می‌توان ویژگی‌هایی برای هر یک از آنها جدا از سایر اجزاء در نظر گرفت. برداشت پارسونز از سیستم‌های اجتماعی، مورد نقد نظریه‌پردازان نظریه‌ی پیچیدگی قرار گرفت. آنها عقیده داشتند که سیستم‌های تجزیه‌پذیر پارسونزی کمتر می‌توانند ویژگی‌های «نوپیدایی» را در رفتارشان نشان دهند. در سیستم‌های تجزیه‌ناپذیر نقش سازمان در رابطه با کارکرد هر جزء، با اهمیت‌تر است. از نظر پارسونز شاخصه‌ی اصلی سیستم‌های اجتماعی کارکرد آنها است. نظریه پیچیدگی معاصر می‌گوید در این نوع سیستم‌ها «نوپیدایی» کمتر رخ می‌دهد. چنانچه سیستم‌ها به لحاظ کارکردی مشخص و آشکار نباشند، نمی‌توان از روی افراد و اجزای آنها به شناخت کارکرد آنها دست یافت. در اینجا لازم است که توضیحی در مورد اصطلاح «نوپیدایی» بیان کنیم، باید دانست که این اصطلاح در رویکرد دارای معانی گوناگون و تفاسیر فراوان است. برخی از جامعه‌شناسان، نوپیدایی را به‌مثابه‌ی فرایندی درک کرده‌اند که به موجب آن پدیده‌های اجتماعی کلان از دل کنش‌های افراد یا اجزاء تشکیل‌دهنده‌شان یکباره پدیدار می‌شوند. این گروه، نوپیداگرایانِ فردگرا، باور دارند که ویژگی‌های اجتماعی کلان و قوانین بر اساس رفتار و ارتباطات افراد تعیین می‌شود. در مقابل آنان جمع‌گرایان (نوپیداگرایان جمع‌گرا) قرار دارند با این باور بودند که پدیده‌های جمعی به کنش‌های فردی قابل تحویل نیستند. غالب اندیشمندانِ قرن نوزدهم بر این پندار بودند که پدید‌های جامعه‌شناختی را می‌توان از روی مطالعه رفتار افراد و تعامل‌های متقابل آنان تحلیل کرد. مانند کسانی از قبیل میل، زیمل، وبر، مارکس و دیگران. کلمن هم باور داشت که رفتار سیستم پیامد نوپیدایِ کنش‌های وابسته متقابل، کنش‌گران سازنده‌ی سیستم است، و از آن جهت نوپیدایی است که حاصل سازماندهی اجتماعی است، نه صرفاً تجمع رفتارهای فردی. در این میان کسانی بودند که نظریه‌هایشان معطوف به ساختاریابی (structuration structuration) بود، از جمله آنتونی گیدنز. او می‌اندیشید که ساختار نسبت به افراد، «بیرونی» نیست، بلکه امری «درونی» است. هم‌چنین وی با در نظر گرفتن دوگانگی ساختاری، بر نقش انسان در تعیین واقعیت اجتماعی تأکید داشت. در هر حال، یکی از انتقادهایی که بر نظریه پارسونز وارد آمده است، عدم توجه وی به «نوپیدایی» است. فرم‌های جدید سازمانی پدیدار شده مخصوصاً به‌واسطه‌ی تغییر و تحولات اقتصادی ایجاب می‌کند که سیستم‌های اجتماعی نیز مانند شبکه-های اجتماعی به‌روز رسانی شوند. موج دوم نظریه سیستمی: ترکیب نظریه‌ی عمومی سیستم‌ها و نظریه‌ی آشوب موج دوم نظریه‌ی سیستمی از ترکیب «نظریه‌ی عمومی سیستم‌ها» و «نظریه‌ی آشوب» استفاده و تاثیر فراوانی را پذیرفت. در واقع با این کار مسئله‌ی نظم را که نقش حاشیه‌ای را در پژوهش‌های نظری متافیزیک داشت به محور حوزه‌ی پژوهش‌های علمی قرار داد. «برتالنفی» را می‌توان آغازگر این تغییر پارادایمیک قلمداد کرد. مهم‌ترین کار برتالنفی این بود که تمایز میان جزء و کل را با تمایز میان سیستم و محیط جابه‌جا نمود. بازخورد این تغییر پارادایم این گردید که بسیاری از رشته‌ها و نظریه‌هایی مانند نظریه ارگانیسم، ترمودینامیک، نظریه‌ی تکامل، نظریه‌ی اطلاعات، دانش سایبرنتیک (رابطه و تعاملات میان انسان و ماشین) و کامپیوتر با یکدیگر وارد تعامل شدند. در این رابطه برتالنفی هدف از پدیدآوردن این نگرش خاص در نظریه‌ی عمومی سیستم‌ها را «یافتن هم‌شکلی‌ها و همانندی‌های واقعی است که میان پدیده‌های مختلف جهان و درجات مختلف سیستم‌ها وجود دارد و هدف آن‌ها ایجاد ارتباط میان شعب معرفت و دست¬یابی به عمق مفاهیم، پدیده‌ها و قانون‌مندی‌ها و تبیین جامعی از جهان و پدیده‌های آن است». تغییراتی که توسط برتالنفی انجام پذیرفت، پدیدآوردن تعریف سیستم باز و بسته که باعث تمایز در کارکرد سیستم‌ها می‌گردد، می‌توان اشاره نمود. بدین شکل که: 1. بنا به این تعریف نوین، سیستم بسته، سیستمی خودپایدار(ایستا-homeostatic) است؛ چرا که این سیستم هیچ‌گونه تعامل و تبادلی (دادوستد) با محیط پیرامونی خویش‌ ندارد. تغییرات ناگهانی نمی‌نماید و در حالتی از تعادل و توازن درونی دست‌یافته است. 2. سیستم باز در مقابل و بلعکس سیستم بسته است. سیستم باز، سیستم کماکان با محیط پیرامونی خود در حال ارتباط است؛ و در پروسه‌ای کنش-واکنشی به تغییرات محیطی واکنش نشان می‌دهد و در همین راستا سازمان درونی خود را تغییر می‌دهد. گذار و برون‌رفت از رابطه‌ی علت و معلول سبب آن گردید که موج دوم در مفاهیم تقلیل‌گرایانه‌ی کلاسیک لغزش پیدا ننمایید. بر این اساس باید به این نکته توجه داشت که هیچ رابطه‌ی علت و معلولی میان سیستم و محیط وجود ندارد. در حقیقت همان‌گونه که سیستم باز به کنشی‌ که از جانب محیط، واکنش نشان می‌دهد و تغییراتی در ساختار خود اعمال می‌کند. اعمال این تغییرات در سیستم به نوبه‌ی خود بر محیط اثر می‌گذارد. بدین ترتیب یک جریان بازخورد میان سیستم باز و محیط شکل می‌گیرد. سیستمی که توانایی آن را داشته باشد که با محیط پیرامونی خویش به صورت بازخوردی مراوده نماید، را سیستم خود‌-سازمان می‌نامند. این سیستم میل فراوانی به خود-گرابودن دارد. این رفتار که از جانب سیستمِ باز صورت می‌پذیرد، نوعی هوش و خودآگاهی را در خود بازنمایی می‌کند. 3. جنبه¬ی خودشناسانه¬ی سیستم¬های خود- سازمان فراتر از حوزه‌ی علیت خطی فیزیک کلاسیک توسعه می‌یابد. در واقع نگرش استاتیک به سیستم‌های کلاسیک که قانون علیت خطی بر آن حاکم می‌باشد؛ سیستم چنین تعریف می‌گردد که ساده، بسته، باثبات و تغییرناپذیر است. در نتیجه کنش‌ها و واکنش‌های آنها قابل پیش‌بینی است. این نگرش، بسیار علم‌گرایانه و تقلیل‌گرایانه به موضوعات می‌نگرد و تصور واحدی از جهان برپایه‌ی تبدیل تمامی سطوح واقعیت به سطح فیزیکی پدید می‌آورد. در این نگرش هر پدیده دارای علت مشخص است. محور اصلی این نگرش خطی‌بودن و قابل پیش‌بینی (ضروری) بودن، مسائل در تحلیل و بررسی جهان، اجتماعات و پدیده‌ها است. در مقابل این بحث نگرش دینامیک (پویا) به سیستم وجود دارد. در این نگرش قانون علیت چرخه‌ای (مداری) اساس رفتار خودشناسانه‌ی سیستم باز را شکل می‌دهد. بدین ترتیب کماکانی که سیستم باز است، دارای ثبات دینامیکی است که از فروپاشی ساختار جلوگیری می‌نماید. این سیستم هم‌زمان که از پویایی رفتاری و تغییرپذیری برخوردار است، دارای موقعیت و اوضاعی ثابت و در حال تعادل است. علت بروز این امر جز این نیست که ساختار متغیر سیستم به وجود آورنده¬ی رفتار سیستم است. پیش‌فهم بنیادین نظریه‌ی سیستم‌ها، موج دوم این است که روابط و تعاملات تعیین‌کننده می‌باشند، و نه بروز یک رویداد، یا پدیده‌ی خاص. مولفه‌ی موج دوم تمرکز و تاکید بر تاثیرگذاری روابط‌ و مناسبات عناصر تشکیل‌دهنده‌ی درون سیستم بر برون‌داد‌های ساختاری و رفتاری سیستم و محیط است. 4. نظریه‌ی خود-ارجاعی در ادامه‌ی مفهوم خود-سازمانی است. این نظریه تاکید بر این موضوع دارد که سیستم¬ها در ساخت عناصر و انجام هر عملکردی تنها به عناصر و عملکردهای پیشین خود رجوع می¬کنند. برای نیل به این موضوع سیستم باید مرزبندی و تفاوت‌مندی میان خود و سیستم را درک و اجرایی نمایند. بدین دلیل یک سیستم قادر به آن نیست که همزمان پویا و بسته باشد. سیستم برای محافظت و گسترش خود-ارجاعی با محیط ارتباط داشته باشد. نکته‌‌ی مهم که باید مد نظر قرار داد، این موضوع است که سیستم برای بازتولید خود لزوما باید دارای تفکر و شناخت دقیق از محیط اطراف خود داشته باشد. برای دست‌یافتن به این منظور سیستم‌ها باید تفاوت میان «این‌همانی» و «این‌‌نه‌آنی» را در پروسه‌ی بازتولید را در صدر اهداف خود قرار دهند. موج دوم نظریه‌ی سیستم‌ها اصرار و توجه خود را از تنظیم و کنترل به خودمختاری و حساسیت محیطی و از برنامه‌ریزی و مهندسی‌نمودن به رویکردی تکوینی، و از ثبات ساختاری به ثبات پویا معطوف می‌کند. این توجه برآیند بازخوانی سیستم‌های بسته‌ و نگرش ایستای (استاتیک) موج اول است که در نهایت بدل به پیدایش سیستم‌های باز در نگرش دینامیک (پویا) گردید. 5. سیستم باز یک سیستم پیچیده است. باید درک نمود که رفتارات سیستم باز را نباید ساده پنداشت،‌ زیرا دیگر از طریق تحقیق و مطالعه‌ی اجزاء و عناصر نمی‌توان رفتار یک سیستم را ارزیابی و پیش‌بینی نمود. در اینجا پیچیده در برابر مفهوم ساده به کار می‌رود و مترادفِ دشوار نمی‌باشد. برای روشن‌شدن مفهوم پیچیدگی باید بیان نمود که امری پیچیده خوانده می‌گردد که از عناصر گوناگون با ترکیبی از روابط فراوان میان اجزاء تشکیل شده است. این عناصر روابط و مناسبات میان آنها ساختار کُلی، همگِن و پیچیده را بوجود می‌آورد. موضوعی که باید در نظر داشت این است که با نگاه نمودن به یک سیستم پیچیده، اجزاء‌ ـ با دیدگاهی منفردـ به لحاظ تحلیلی ساده به نظر می‌رسد، ولی هنگامی که ترکیبات و پیوند‌های میان این اجزاء‌ به‌ظاهر ساده را متصور می‌گردیم، شبکه‌ای پیچیده از روابط و مناسبات هویدا می‌شود. این موضوع باعث آن می‌شود که چنین سیستم‌های قابل پیش‌بینی و برنامه‌ریزی نباشند. 6. در نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده، جزئیات و کلیات هم‌راستایی و هم‌پوشانی با یکدیگر دارند. یعنی ویژگی‌های خاص و فردی وجود خواهد داشت و تنها به آنها هماهنگی بخشیده می‌شود. در حالت کلی برای مطالعه و بررسی یک سیستم پیچیده فهمیدن و درک این موارد لازم است: عناصر، تعاملات، شکل و عملکرد، تنوع و تغییر، محیط و تأثیرات آن، فعالیت سیستم و اهداف سیستم چیست؟ لازم به توضیح است که سیستم‌ها به چند دسته تقسیم‌بندی می‌شوند که به شکل زیر می‌آید: 7. سیستم¬هایی با اجزاء پیچیده که کل و رفتار کل را نیز پیچیده می‌سازند. 8. سیستم‌هایی با اجزاء ساده که رفتار آنها به شیوه‌ای است که رفتار کل را پیچیده می‌سازد، این «پیچیدگی نوپیدا» (emergent complexity) نام دارد. 9. سیستم¬هایی که مرکب از اجزاء پیچیده هستند، اما رفتار کلی آن‌ها ساده است؛ مانند سیاره زمین که با وجود پیچیدگی‌های فراوانی که در خود دارد بر گِرد یک ستاره می‌چرخد، این نیز «سادگی نوپیدا» (emergent simplicity)خوانده می‌شود. پیچیدگی را می‌توان از روی میزان اطلاعات لازم برای توصیف یک سیستم تشخیص داد. سیستم¬های پیچیده، سیستم¬هایی محسوب‌ می‌گردند که متشکل از اجزاء گوناگون با رفتاری نوپیدا می‌باشند؛ یعنی رفتاری که به سادگی از رفتار اجزاء سیستم استنباط نمی‌شود. میزان اطلاعات لازم جهت توصیف رفتار چنین سیستم‌هایی همان میزان پیچیدگی آنهاست. بنابراین رفتارِ نوپیدا، رفتاری جمعی‌ست که به راحتی از مطالعه‌ی رفتار اجزاء حاصل نمی¬شود. در منظر متفکران سیستمی، جامعه پدیده‌ای پیچیده است. دلیل این موضوع نیز باز می‌گردد به تعداد زیاد متغیرهای ناهمگون که با شیوه و گفتمان سنتی که بر توصیف و تشریح استاتیکی، یا علّی اصرار دارد، ناسازگار است. نگرش سلبی و تَکینه استاتیک جای خود را به سیستم پیچیده که بر اساس تغییر، پویایی و نامتعادل بودن، تاکید دارد واگذار کرده است. والتر باکلی و نیکلاس لومان از اندیشمندان تفکر سیستمی موج دوم به حساب می‌آیند، نظریات خود را بر اساس نقد نظریات پارسونز (موج اول) که بر اصل سکون و تعادل، تعمیم و بازترمیم نمودند. نیکلاس لومان سعی کرد که در نظریه‌ی سیستم‌های خود، ادامه دهنده‌ی دست‌آوردهای باکلی باشد و نتایج او را در نظریه‌ی خود لحاظ نماید. می‌توان گفت که لومان، مطالعه‌ی هر سیستم را به خواندن یک متن تشبیه نمود. البته برای خوانش صحیح باید تمام واژه‌ها، نشانه‌ها و روابط آنها را لحاظ کرد تا ادراکی نسبت به معنای کلی متن پدید آید. در نظرگاه او، تمامی خرده‌سیستم‌ها همانند سیاست، اقتصاد، دین، هنر، حقوق، آموزش و.... را نوعی از جامعه در ابعاد کوچک‌تر قلمداد می‌کند. این خرده‌سیستم‌ها مانند یک جامعه رفتار می‌نمایند و دارای میزانی از پیچیدگی و پیش‌بینی‌ناپذیری در ماهیت خود هستند. تعاملات میان نظریه‌های پیچیدگی و آشفتگی نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده برخی نظرات را از نظریه‌ی آشفتگی وام گرفته‌اند. نظریه‌ی آشفتگی در حال بسط مدل‌های کلی و قابل تعمیمی است که بتواند بر تحلیل‌ها فرای هر سطحی که آنها دارا هستند، پاسخ‌گو باشد. در واقع آشوب برخلاف پیچیدگی، در سیستم‌هایی با ابعادی کوچک‌تر و کمتر که رفتاری‌های آنها در چارچوب قوانین غیر خطی تعریف می‌شود، بروز می‌کند. این موضوع برآیند رفتار سیستم را غیرقابل پیش‌بینی می‌نماید. پیچیدگی در پدیده‌ها و سیستم‌هایی با ابعاد بزرگ روی می‌دهند و تعامل میان اجزاء نقش مهمی را درشکل‌گیری و تداوم آن ایفاء می‌کند. از نظر هر دو سیستم بروز تغییر کوچک توانایی آفریدن تغییرات بزرگی را در بطن خود دارد. موج سوم نظریه‌ی سیستم‌ها موج سوم، تاثیرات فراوانی از توسعه‌ و پیشرفت‌ تکنولوژیکی در حوزه‌ی کامپیوتر و ترکیب‌ آنها با مفاهیمی مانند غیرخطی‌بودن روابط و فرایند پویایی موج دوم گرفته است. اندیشمندان موج سومِ نظریه سیستمی به‌طور اساسی به مفهوم «نوپیدایی»، تعاملات میان اجزاء، ارتباط میان مراحل تحلیل، ویژگی‌های منحصربه‌فرد سیستم اجتماعیِ انسان پرداخته‌اند. نظریه‌های این موج با عناوین «نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده‌ی پویا»، «نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده‌ی تطبیقی»، و «نظریه‌ی پیچیدگی» شناخته شده‌اند. دانشمندان اقتصاد سرمایه‌داری سعی در استفاده از نظریه‌ی پیچیدگی موج سوم دارند؛ موج‌سومی که در راستای تحلیلاتی بر پایه‌ی روش‌شناسی فردگرا بنا شده است. این اقتصاددانان ابراز می‌کنند که علت پدیدار گردیدن پدیده‌های اجتماعی، به خاطر کنش فردی و جمعیِ اجتماع است. و می‌توان با مطالعه‌ی سطح پایین‌تری از کنش‌های فردی ماهیت وجودی جامعه را فهمید. جامعه‌شناسانی که تفکر سیستمی دارند این موضوع را قبول نمی‌کنند. چرا که آنها واقعیت پدیده‌‌های اجتماعی، مانند شبکه‌ها، تعاملات نمادین و مؤسسات را نادیده می‌گیرد. نکته‌ای که باید به آن توجه‌ داشت این است که بر اساس نظریه‌ی سیستم‌ها، ویژگی‌های نوپیدای اجتماعی را نمی‌توان بر مبنای تحلیل رفتاری و عملکردی افراد سازنده‌ی جامعه بنیان نمود. برآیند بحث در حالت کلی می‌توان گفت که با توجه به تغییر خط‌مشی (پارادایم) در نگرش و روش‌شناسی جدید علمی در اواخر قرن بیستم، ما شاهد جابه‌جایی‌ها و تغییرات در کارکرد، رفتار و ترکیب‌بندی جوامع انسانی در مقوله‌ی همچون ساختار و ماهیت وجودی اجتماعات، سازمان و سیستم‌ها می‌باشیم. تفکرات کلاسیک با درک نکردن این موضوع که جهان، اجتماعات انسانی و حتی نحوه‌ی برخورد سرمایه‌داری ـ حداقل در روبنا ـ تغییرات و دگرگونی‌هایی را در خود ایجاد نموده است؛ کماکان رویکردی نزدیک و همانند تقلیل‌گرایانه و جزءنگرانه را در پیش گرفته‌اند. 1. ساختار‌های کلاسیک، پیش‌فرض‌ها و پیش‌فهم‌های خود را نسبت به جامعه و نیروی‌های مولد درون آن را ایستا و ناپویا قلمداد می‌کند. این موضع از اینجا ناشی می‌گردد که آنها نقش‌ویژه‌ی خرد‌جمعی، مراودات و مناسبات عناصر تشکیل‌دهنده‌ی اجتماع را به عنوان یک سیستمِ ‌پیچیده در نظر نمی‌گرفتند. بدین معنی که با توجه به سیستم فکری و ادراکی حاکم بر دوران خود، جهان، پدیده‌ها و اجتماعات را به صورت کل‌نگرانه‌ای تحلیل می‌نمودند. آنها نیز از نگرش ساختارگرایانه که توانایی تفکیک کل‌ها به اجزاء تشکیل‌دهنده‌ را نداشتند، اساس نگرش و تحلیل خود را از اجتماع بنیان نهاده بودند و در این میان برای فرد و پیچید‌گی های انسان به‌عنوان یک سیستم پیچیده اهمیت زیادی قائل نبودند. 2. نگرش‌های چپ و راست کلاسیک ارتباط میان سیستم، خرده‌سیستم‌ها و محیط را کمتر در نظر نگرفتند. بدین صورت که جامعه را به شکل یک کلِ واحد در نظریات خود به تصویر می‌کشیدند. در نتیجه‌ِی این رویکرد خرده‌سیستم‌ها‌ی هچون اقتصاد، سیاست، دین، هنر، آموزش، حقوق... را که در واقع خود جامعه‌ و حیاتی کوچک هستند را زیرمجموعه‌ی اقتصاد قرار دادند. این موضوع سبب تک‌بعدی شدن جامعه گردید. باید دانست که اقتصاد نیز یکی از عناصر تشکیل‌دهنده‌ی مهم جامعه است، اما کل سیستم و حقیقت وجودی آن نیست. از به هم‌‌پیوستن این عناصر و روابط میان آنهاست که یک سیستم اجتماعی شکل می‌گیرد. این سیستم زمانی به پویایی دست‌ می‌یابد که ارتباط متقابلی نیز با محیط بیرونی خود داشته باشد. البته تقابل یا تعامل با محیط را سیستم و عناصر تشکیل‌دهنده‌ی آن تعیین می‌کنند. اگر به صورت تک‌ساحتی به جامعه و تمام پیچیدگی‌های درونی آن نگاه کنیم، آنگاه ما با رویکردی سازمانی (جزء) به تحلیل جامعه (کل یا سیستم) می‌رویم. انتخاب این رویکرد ما را در تحلیل و خوانش صحیح از جامعه به انحراف خواهد کشاند. 3. جنبه‌ی خودشناسانه‌ی سیستم‌های خود-سازمان زمانی بروز می‌کند که یک سیستم اجتماعی با توجه به ساختار‌های هویتی و معنوی، خواسته‌های اخلاقی-سیاسی، مادی و اقتصادی خود رفتار‌ها و برون‌دادهای خود را تنظیم نمایید. در اینجا نقش خرده‌جامعه‌های (اقتصاد، سیاست، دین، هنر، آموزش، حقوق) و تعاملات و روابط میان آنها برای هدفمندی و پویایی سیستم حیاتی است. در واقع از جهت دیگر خرده‌سیستم‌ها، ‌پیکربندی آنها را تشکیل می‌دهند. اگر بخواهیم این پیکره‌بندی‌ها را به صورت بیرونی درآوریم شامل عرصه‌ی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و دفاعی می‌گردد. هر کدام از این عرصه‌ها خود یک سیستم پویا، پیچیده و خود-سازمان است. 4. نظریه‌ی خود-ارجاعی در پویایی و ادامه‌ی ایستایی سیستم اجتماعی بسیار اهمیت دارد. خود-ارجاعی بدین معنی است که یک سیستم اجتماعی که بر مدار چپ نوین تاسیس شده است باید دارای خط‌مشی و ایدئولوژی باشد که توانایی پاسخ‌گویی به پیچیدگی‌های محیط پیرامونی (سیستم سرمایه‌داری) را داشته باشد. زیرا چنانچه دارای مرزبندی‌ها، تفاوت‌مندی‌ها و جایگزین‌های کاربردی برای محیط خود نباشد، دچار بحران، ناپایداری و بسته بودن و در نهایت فروپاشی سیستم می‌گردد. برای نیل به این موضوع باید سیستم، رابطه‌ی این‌همانی و این‌نه‌آنی را میان خود و محیط (دیگر سیستم‌ها) را در اولویت پروسه‌ی بازتولید خود قرار دهد. در این راستا رویکرد برخی از سیستم‌های چپ‌نوین که با نگرش سیستم‌های پیچیده به جامعه‌ی هدف (به‌عنوان سیستم) و سیستم جهانی سرمایه‌داری (محیط) می‌نگرد. بر این مبنا ارائه‌ی خط‌مشی (پارادیگما) جایگزین با سه محور در برنامه‌ی راهبردی خود قرار می‌‌دهند، که عبارت است از &zwn

عضویت در خبرنامه

ایمیل خود را وارد نمایید